تبليغاتX
آرامگاه
فردا پاسخ همه ی خواسته هاست و فردا تاخیر بینهایت است.
زندگیم شده شبیه پازلی بدون طرح روی جلد که هر صبح تعداد تکه هاش چند برابر می شه . زندگیم شده پر از مرگ و بیماری و ترس از دست دادن و من با اینکه نمی خوام درجا بزنم اما فرصتی برای راه رفتن ندارم.

گاهی همه ی تلاشم برای انکار بغض توی گلوم بی نتیجه می مونه بالاخره دلیلی برای حواس پرتی من پیدا می شه و اشک هم که فرصت طلب . اینبار بهانه ی من مرگ صدای رگه داری بود که خاطره های قشنگی رو برای من زنده می کرد. 

اصلاحیه: شانزدهم بود نه پانزدهم.



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 9:37 توسط majesty

 

۱)انتظار داشتم حداقل یه تسلیت خشک و خالی از طرف شما داشته باشم.حتی با همه ی بچگی هام. اما........

امان از این انتظارات بی جا 

۲) فراموش نکرده بودم پانزده تیر چه روزی بود راستش تلاشی هم برای فراموش کردنش نکرده بودم با این حال تنها به لبخندی بسنده کردم.



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 10:59 توسط majesty

می گن مامانبزرگ دیگه دلوپسمون نمی شه . می گن مامان بزرگ رفته . وقت بردنش دیدمش اما اون مامانبزرگ من نبود. انگار سالهای سال بود که خوابیده بود. انگار تمام لحظه های بودنش خواب و رویا بود. روزهای مرخرفی رو پشت سر گذاشتم. روزهایی که بین مامان و خاله ها گیج و منگ می چرخیدم و نمی دونستم باید هوای کدومشون رو داشته باشم. حالا من کیلومترها دور از خونه نشستم و به چهار پنج روزی که تنها توی اون جهنم ِ زرد باید بگذرونم فکر می کنم زیر آسمونی که حتی یه لکه ابر هم نداره و سبزی برگ درختهاش می تونست آرامش نداشته ای به من هدیه کنه اگر روزگار کمی مهربان بود. پ ن) نیلوجان بیش از اونچه فکر کنی دلتنگتم . مراقب خودت باش.


لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 11:59 توسط majesty

باید دنبال مقصر بگردم؟  

 

 نباید به اینجا می رسید. هرچی فکر می کنم، نمی فهمم من چه کردم که تو به اینجا رسیدی.شاید هم اگر یه کاری کرده بودم حالا کاسه ی چه کنم ، دستم نمی گرفتم. شاید هم بیخود دارم دنبال مقصر می گردم.

 

 

حالا می دونم که اشتباه کردم. همیشه هم" گوش" بودن خوب نیست. حداقل در برابر اون باید گاهی می گفتم . حتی اگر شده بود به در می گفتم تا دیوار بشنوه. تا ببینه این همه تفاوت رو. این همه فاصله رو.

ولی حالا چی؟

 

پ ن۱ ) بعضی حرفها تاریخ اعتبار دارن . اگر توی زمانشون گفته نشن ، جاشون توی سطل آشغال ِ .

 

پ ن ۲) این روزها چیزی جز یه آغوش امن نمی خوام.( گرچه درد دل ممنوع بود اما ..........)



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 10:0 توسط majesty

 

وسط یه گفتمان ِ حیاتی ، محض جلب همدردی به مامان می گم : جدا من از اون موقع تا حالا هیچ تغییری نکردم ؟؟؟ ( سعی می کنم کاملا مظلومانه به مامان نگاه کنم ، به قول تنبل شبیه گربه ها بشم).

 

مامان  بدون حتی نیم نگاهی  می گه: چرا . پس رفت کردی.

 

 

 



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 12:27 توسط majesty

 به گمونم با سر تشریف بردم توی چاه.


لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 20:40 توسط majesty

سخته وقتی مجبوری لبخند بزنی و رد بشی. جلوی اشکاتو بگیری وقتی با همه ی وجود دلت می خواد فریاد بزنی. بنویسی و پاک کنی . بنویسی و پاک کنی و مدام با خودت بجنگی که نگو ، نخواه، نپرس.

 و این قصه سر دراز دارد............... .



لينك ثابت نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 20:9 توسط majesty

 

دنیا گاهی از یه قوطی کبریت هم کوچکتر می شه.

پ ن۱) بالاخره انگشتر تصویب شد.

پ ن۲) هنوز هم متاسفید؟؟( به قول یه بنده خدایی : مخاطب خاص دارد.)

پ ن۳) کپی رایت را پاس می داریم. 

پ ن۴ ) حذف شد.

پ ن۵) باز هم حذف شد.



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 11:35 توسط majesty

خسته ام. خیلی خسته. خالیم  از حس های خوب زندگی و پرم از حس های بد. این روزها زندگی جالب نیست و این تازه اولشه. روزهایی خسته کننده تر، دلگیر تر و به دنبالشون شب های بدقلق تر  در انتظار من ایستادند. و من هیچ توانی برای گذشتن از اونها ندارم. چه فرقی می کنه؟ بخوام یا نخوام می رسن . یه کمی بهتر یا یکمی  سخت تر تفاوتی به حال من نداره. در بهترین شرایط ممکن هم سخت خواهند گذشت. و تنها چیزی که باعث می شه این روزها بتونم  قدم از قدم بردارم همین گذشتن ِ . آره شود ولی به خون جگر شود. این روزها هم می گذرن مقل همه ی روزهای خوب یا بدی که گذشتن. اما اینکه چه به روزگار من و ما میاد تا بگذرن رو فقط خدا  می دونه و بس.

 

باتری من خالیه خالیه. شارژر سراغ ندارید؟

 

پ ن)دلگیرم و دلتنگ . ای کاش این شهر بی رحم خاطرات بیشتری از تو داشت. فقط کمی بیشتر .دلم باباییمو می خواد.



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 13:9 توسط majesty

وقتی یه نفر که خیلیییییییییی مغرور و سالی یک بار ممکنه ناپرهیزی کنه بهت می گه دلم برات تنگ شده اونم در حالی که تو اصلا دلتنگش نیستی چی جواب می دی؟

جواب من این بود : 

 

پ ن۱) انگشتر یا کتاب؟ مساله اینست.

 

پ ن۲) خدایا این دنیا جهنم اون دنیا هم جهنم؟ رحم کن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 23:2 توسط majesty