تبليغاتX
آرامگاه
آرامگاه
فردا پاسخ همه ی خواسته هاست و فردا یعنی تاخیر بی نهایت.
   تنها


فکر کن!!!!

چقدر مهم بود ، چقدر مهم بودم...........




نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم آذر 1388 توسط آسی

عجله دارم. می خوام تا چراغ سبز نشده از خیابون رد بشم. سرم پایین ِ و فقط پاهاي آدمها رو مي بينم. آقايي كه داره از رو به رو مياد يه شلوار پوشيده كه ناخوداگاه منو مي ترسونه. همين كه مي خوام از كنارش رد بشم دستش مياد سمتم و من طبق عادت همون دستي رو كه توي جيب كتم گذاشتم سمتش پرت مي كنم و محكم مي خوره بهش. برنمي گردم تا عكس العملش يا نگاه بقيه رو ببينم. بعد از يه روز مزخرف با دختره و هندسه و فيزيك افتضاحش حسن ختامي بهتر از اين نبايد انتظار داشته باشم.

Khob,guya man eshtebah mikardam,chon jenabe aghaye dozd ba 1 chaghuye 30 cm muntazeram bod ta kifamo be2zde. Kifam peida shod.dozdam gereftan ama man halam khob nist.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم آذر 1388 توسط آسی
   Hoooom


Zendegie ma ham intoriast. Khoshiash andazeye zang tafrihe madresast. Delam mikham, mitunam va baladam ke ghor bezanam:-(. Hamine ke hast.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط آسی

 

حظورِ تو

         یعنی

              معجزه‌یِ این‌ روزهایِ من...




نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط آسی

تا حالا شده

صفحه ی اس ام است رو باز کنی. یک عالمه حرفهای امیدوارکننده تایپ کنی .بنویسی که دوستت دارم. بنویسی که اگر آدمها حضور ندارند دلیل بر این نیست که وجود ندارند. بنویسی زندگی پستی و بلندی داره. آدمهای خوب و بد داره. یه وقتایی هم تنهایی و غم بیشتر از شادی می شه اما این دلیل نمی شه که شادی وجود نداشته باشه. هیچ کس مثل خودت نمی تونه  هواتو داشته باشه و .............................

 

و بعد اس ام اس رو به شماره ی خودت بفرستی؟

 

پ ن) این شهر هیچی جز تنهایی برای من نداره. پام که به اینجا می رسه غم و غصه ها هوار می شن روی سرم. همه ی خوشی های چند روز پیش رو فراموش می کنم.




نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم آبان 1388 توسط آسی

 

 حرفهایی هستند که مثل یه چاقوی تیز و خوش دست توی یه لحظه یه تکه از روحت رو سلاخی می کنن و خلاص.

حالا هر چی می خوای داد بزن که : آهااااااای کجا می بریش؟ اون تکه مال منه. کجاااا؟

گوشش بدهکار نیست. یعنی اصلا نمی شنوه. اونقدر سریع کارشو انجام داده که حتی سایه اش رو هم نمی تونی ببینی. حالا حتی زخمی هم در کار نیست.

یه وقتایی دنیا با تمام بزرگی و شلوغیش هیچی نداره که بتونه به زندگی وصلت کنه. هیچی نداره.




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام مهر 1388 توسط آسی

 

سال های نبودنت به سیزده رسید.

پ ن) کافی نیست ؟؟




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم مهر 1388 توسط آسی
   گناه


 

گاهی

دختر بودن بزرگترین گناه ماست.




نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیستم مهر 1388 توسط آسی

خوب نیستم. شاید حتی افتضاحم. غصه ی همیشگی رفتن از اینجا بعلاوه ی اعصاب خوردی های دخترک و باز هم بعلاوه ی دلتنگی های ریز و درشت این روزها یه بغض نشونده توی گلوم اونم این هوا

 

نمی تونم بی خیال این بغض بشم و اشک ها رو کنترل کنم. گم می شم توی شلوغی خیابان ملاصدرا




نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم مهر 1388 توسط آسی

...............و من بچگی هایم را می خواهم با پدری که دستانم را محکم در دست بگیرد  و به من آرامش و امنیت ببخشد.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم مهر 1388 توسط آسی
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها


Blog Skin